ماجرای مرد تاجر که چهار زن داشت!!

بنر وطن کالا
vote
Article Rating

داستان مردی با چهار زن:

روزی روزگاری مرد تاجری بود که 4 زن داشت:زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و

او را مدام با خریدن جواهرات گرانقیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و

بهترین چیزها را به او می‌داد.

زن سوم:

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

ماجرای مرد تاجر که چهار زن داشت!!
ازدواج

زن دوم:

واقعیت این است که مرد تاجر زن دومش را هم بسیار دوست داشت.

او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

زن اول:

اما زن اول مرد تاجر، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش…. در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود.

با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 

روزی مرد تاجرا حساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد.
به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:

من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد!
بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند.

مطب پیشنهادی :
آنچه باید در مورد جو بدانید

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:
من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟
زن به سرعت گفت: هرگز و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:
من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
زن گفت: البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم

قلب مرد تاجر یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:
تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟
زن گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،…متاسفم!

گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد:
من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی…

مرد تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد.
غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.
تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:
باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم …

مطب پیشنهادی :
داروهای گیاهی افزایش قد
ماجرای مرد تاجر که چهار زن داشت!!
چهار زن
در حقیقت همه ما چهار زن داریم!

الف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک می‌کند.

ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف جسم و پول و دنیا می‌کنیم.
او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد،

اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است…

برای خواندن داستانهای جذاب دیگر اینجا کلیک کنید!!
vote
Article Rating

نوشته های مشابه

دنبال کردن نظرات این مطلب
باخبر شدن از
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
دکمه بازگشت به بالا