×

منوی اصلی

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۳۰ دی - ۱۳۹۶  
false
false

من و ماهان هر دو از پرسنل تاسیسات یک شرکت خصوصی در بیرون شهر هستیم. هر روز راس ساعت ۷:۳۰ صبح کار ما شروع می شود و راس ساعت ۱۵:۳۰ کار تمام می شود. البته به خاطر اینکه هر روز ۲ ساعت بیشتر می مانیم، پنج شنبه ها تعطیل است.
وقتی کار تمام می شود هر دو سوار موتور سیکلت های مان می شویم و به سمت منزل به راه می افتیم. خانه ی من و ماهان در یک محله است. محله ای که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در آنجا با هم سپری کردیم.
در مسیر برگشت، از کمربندی جنوبی می آییم چون راه مان نزدیکتر می شود.
اگر بخواهیم از داخل شهر بیاییم با ترافیک مواجه خواهیم شد.
در مسیر برگشت گاهی برخی دانشجویان دانشگاه کنار شرکت، منتظر اتوبوس یا تاکسی می ایستند ولی چون بیرون شهرست براحتی وسیله گیر نمی آید. من همیشه این افراد را سوار می کنم و تا جایی که مسیرم باشد می رسانم و معتقدم که انسان باید گذشت داشته باشد تا خداوند هم از گناهان ما بگذرد.
ولی ماهان برخلاف من فکر می کند و معتقد است فقط باید به فکر خود بود.
یک روز که مثل همیشه به خانه باز می گشتیم. در کنار خیابان یک دانشجو دیدم. یک کتاب در دست داشت. بلند قد، محاسنی کوتاه، موهایی مرتب و لباس هایی یک دست سفید. دلم برایش سوخت. زیر آفتاب ایستاده بود و هیچ وسیله ی نقلیه عمومی هم از آنجا نمی گذشت.
به سمتش رفتم و از خواستم که تا جایی که مسیرش به من می خورد با من بیایید.
ماهان که با موتورش از من عقب تر بود. وقتی من را دید، سری از روی مسخره تکان داد و با نیشخندی از کنارم گذشت.
من هم مسافر را سوار کردم و پشت سر ماهان به راه افتادم.
ماهان صد متری از من جلوتر بود. من هم دنبال او آرام و با احتیاط می آمدم.
ناگهان مسافرم از عقب به حرف آمد:
-مزاحم تون نباشم!
-مراحمید!
– بی ادبی نباشه، چرا شما هم مثل دوستتون خالی نرفتید؟ -خواهش میکنم، خوب مسلمون باید گذشت داشته باشه، اگه ما گذشت نداشته باشیم چطور از خدا توقع داریم از گناهای ما بگذره!
-خدا امثال شما رو حفظ کنه و بلا ها رو ازتون دور کنه!
-لطف دارید!
دیگر حرفی نزد و فقط سکوت کرد. مسیر را ادامه می دادیم. گهگاهی بادهای تندی می وزید و موتور را تکان می داد اما از شانس خوب من، چون مسافر داشتم موتور سنگین شده بود و تکان نمی خورد. اگر او نبود احتمال داشت باد مرا به آسفالت کف جاده بکوبد. نگران ماهان شدم. کمی جلوتر از من بود. باد بشدت موتورش را تکان می داد و هر لحظه امکان داشت او را بر زمین بکوبد.
ناگهان باد تند و پر قدرتی وزید که من و مسافر و موتورم را به شدت تکان داد. نزدیک بود که غرق زمین شوم اما چون مسافرعقب موتور را سنگین کرده بود، خطر از بیخ گوشم گذشت.
کمی که خودم را یافتم حواسم به سمت ماهان رفت. کمی چشمانم را مالش دادم.
باد هر چه خاک بود را داخل آن کرده بود. بسختی جلو را نگاه کردم که ناگهان از خود بیخود شدم. بلافاصله موتور را کنار جاده پارک کردم. هنوز مسافر روی موتور نشسته بود که من پیاده شدم و به سرعت به سمت ماهان شروع به دویدن کردم. باد بشدت او و موتورش را روی سطح آسفالت کوبیده بود. سرش بشدت با بتن لبه ی جدول وسط کمربندی برخورده کرده بود. اطراف سرش پر از خون بود.
بدون لحظه ای توقف، او را به حاشیه جاده کشاندم. هر لحظه امکان داشت که ماشین های پرسرعت و سنگین از روی او عبور کند. بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم و منتظرشان شدم. تا رسیدن آنها، سعی کردم وضعیت بدن او را در حالت مناسبی قرار بدهم. پاها و دست هایش را روی زمین دراز کردم. پیراهن خودم را نیز پاره کردم و با آن زخم سرش را بستم تا اورژانس رسید. وقتی مامورین اوژانس او را معاینه کردند بلافاصله شروع به تنفس مصنوعی کردند. لحظات بسرعت سپری می شد ولی خبری نبود. وقتی آنها کاملا ناامید شدند، به سمتم نگاه کردند و با ناراحتی زیاد، گفتند که تمام کرده است.
دنیای در مقابل چشمانم تیره و تار شد. از شدت ناراحتی روی زمین نشستم.
کمی که بخودم آمدم یاد موتور و مسافرم افتادم.به عقب که نگاه کردم موتورم بود اما هیچ اثری از مسافر نبود. انگار هیچ وقت چنین مسافری وجود نداشت.
…………..
پ ن- خداوند بخشنده: بگذر تا بگذرم!

ارسال شده توسط دوست عزیز نویسندمون: حمید جعفری

false
false
false
true

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر می دهید!

avatar
wpDiscuz

false