×

منوی اصلی

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۳۰ دی - ۱۳۹۶  
false
false

در یکی از خیابان های پاریس مردی نابینا و مستمند گوشه ای ایستاده بود و از عابران طلب صدقه می کرد.
اما اغلب بی تفاوت از کنارش می گذشتند و هر غروب جز چند پول سیاه چیزی نصیبش نمی شد.

یک روز درمانده و ناامید دامن یکی از رهگذران را می گیرد و با التماس از او کمک می خواهد.

آندره برتون شاعر بزرگ آن روزها
کاغذی از جیبش بیرون می آورد و روی آن چیزی می نویسد و با سوزن آویزانش می کند به لباس مرد نابینا و می رود
چند لحظه بعد مردمی که تا آن دقیقه اصلا او را نمی دیدند می ایستند توی صف که به او صدقه ای بدهند
جعبه اش پر می شود از سکه و اسکناس
خوشحال و دلگرم از یکی شان می پرسد: ببخشید آقا می شود برایم نوشته ی روی این کاغذ را بخوانید؟
می گوید: بله
روی آن نوشته شده:
بهار در راه است
من آن را نخواهم دید

false
false
false
true

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر می دهید!

avatar
wpDiscuz

false