×

منوی اصلی

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۳۰ دی - ۱۳۹۶  
false
false

 

چیزی نمانده خاطرم از نان مادرم

چیزی به غیر تاول دستان مادرم

تنها اتاق خلوت رویای کودکی…

شاهانه بود چادر ارزان مادرم

قایم که می شدیم کسی کارمان نداشت

در چادر گرفته به دندان مادرم

وقتی که از زمین و زمان خسته می شدیم

سر می گذاشتیم به دامان مادرم

اقساط ماهیانه ی بابای کارگر

کم بود در مقابل ایمان مادرم

غیر از دعا به حال من و خواهران من

چیزی نبود در تب و هذیان مادرم

یادش بخیر…شانه به موهام می کشید

قربان گیسوان پریشان مادرم

یک سفره ی پر از برکت پهن کرده ام

با پول تا نخورده ی قرآن مادرم

هرگز قسم به جان عزیزش نخورده ام

دلتنگ مادرم شده ام…جان مادرم

کو شانه ای که سر بگذارم به روی آن

حالا که آمده ست سر شانه

از روزگار درس فراوان گرفته ام

اما هنوز طفل دبستان مادرم

وقتی که از زمین و زمان خسته میشدیم

سر میگذاشتیم به دامان مادرم

یادش بخیر…

شانه به موهتم میکشید

یادش بخیر…

یادش بخیر…

 

 

 

false
false
false
true

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر می دهید!

avatar
wpDiscuz

false